شمارهٔ ۲۳
به هر سرچشمه کآن آرام جان زد خرگهی آنجابه عشرت با می و معشوق بنشیند مهی آنجا
نه دل آگه شود کز دیدنش چون میشود حالمنه از غیرت توانم دید با این آگهی آنجا
که میداند که چونم میکشد در خلوت آن بدخوچو هرگز از عزیزان نیست با من همرهی آنجا
نیازی میکنم عَرض و برون میآیم از بزمشنخواهم تا قیامت ساختن ماتمگهی آنجا
در آن نظاره کز هر ذره آتش در جهان افتدندارد عاشق بیچاره یارای رهی آنجا
که میداند که چون آمد برون از گلشنش عاشقتمنای بلندی بود و دست کوتهی آنجا
دگر در سایهٔ دیوار آن گل از چه رو آردفغانی چون ندارد قیمت برگ کهی آنجا