شمارهٔ ۲۲۶
کنون که باد خزان فرش لعل فام کشیدخوش آنکه در صف مستان نشست و جام کشید
دلم که جام نگون داشت سالها چو حبابببین که موج شرابش چسان بدام کشید
خزان در آمدن آن سوار حاضر بودکه در رهش ورق زر باحترام کشید
فلک بداد مرادم چنانکه دل می خواستولی ز هر سر مویم صد انتقام کشید
شدم اسیر شکار افگنی که صد بارهسنان بدیده ی شیران تیز گام کشید
هزار جرعه ی فیضست در قرابه ی عشقخوش آن حریف که این باده را تمام کشید
چگونه لذت ذوق وصال دریابدز یار هر که نه بعد از فراق کام کشید
خوش آن فتاده که هر چند یار سرکش بودبگرمی نفسش بر کنار بام کشید
بسیل داد فغانی روان سفینه ی عشقنه نام ننگ شنید و نه ننگ نام کشید