شمارهٔ ۲۱۳
جفا مکن که دگر آن جفا نمی گنجدچنان شدم که بدل ماجرا نمی گنجد
هزار گونه جفا نقش بسته در دل توچه شد که یکدو رقم از وفا نمی گنجد
مدار چشم سیه را بسرمه ی شوخیکه در کرشمه ی این جز حیا نمی گنجد
خراب آن بدنم ای نهال روز افزونکه همچو لاله و گل در قبا نمی گنجد
نگویمت که مکن گوش حرف بیگانهچو در دلت سخن آشنا نمی گنجد
درآمدی بدل و رستم از بلای جهانبهر کجا که تو باشی بلا نمی گنجد
بدرد عشق فغانی خسته را دل تنگچنان پرست که یاد دوا نمی گنجد