شمارهٔ ۱۴۱
با که گویم اینکه در بیخوابیم شب چون گذشتصحبتم تلخ از جفای آن شکر لب چون گذشت
چون توان گفتن که از دل گرمی جانم چه شدبر تن فرسوده ام آزار آن تب چون گذشت
من بهر تلخابه یی تا شب رساندم این خمارروز تا بر آن دل نازک بمکتب چون گذشت
از زنخدانش من بیهوش خود بودم خرابدر خیالم آرزوی سیم غبغب چون گذشت