شمارهٔ ۱۱۹
نیست بیرون و درونم ذرهای خالی ز دوستصورتم آیینهٔ معنی و معنی عین اوست
آنچنان با دوست یکتایم که چون مجنون زارهیچ غیر از دوست نبود گر برون آیم ز پوست
حسن روز افزون یار و عشق خرمنسوز منهمچو گل در غنچهٔ سیراب و چون می در سبوست
اختلافی هست در صورت ولی معنی یکیستآنچه در هر لالهای رنگ است در هر نافه بوست
دیده را آبی و دل را آتشی دارد مدامآه ازین معجز که در آیینهٔ روی نکوست
دوست میداند که سوز و درد من بیهوده نیستهر پریشانی که هست از دشمن بیهودهگوست
سایهٔ لطف از فغانی کم مکن ای آفتابجان فدای مهربانی باد کاینش خلق و خوست