شمارهٔ ۱۱۶
آه کان ابروکمان چشم سیاه از ناز بستپرده ی نیلوفری بر نرگس غماز بست
داد از آن سلطان که در مجلس بصد ناز و نیازباز کردم صد رهش تیغ از میان و باز بست
تا چه افسون خواند آن لعل سخنگو روز وصلکاینچنین محکم زبان و گوش اهل راز بست
می رسد در گوشم آواز و ندانم از کجاستترک من گویا بعزم صید طبل باز بست
چرخ صیادش بصد جان باز نتواند خریدهر که دل در دام معشوق شکارانداز بست
ناله ی طنبور ترکان رخنه در جان می کندآه از آن ساعت که چرخ ابریشم این ساز بست
قصه ی من گر بتیغ انجامد و خون ریختنبر همان عهدم که با او جانم از آغاز بست
استخوانم را نبینی خرد کاین تعویذ رااز هوا بال هما صد بار در پرواز بست
دوش در میخانه از چنگ غمش آهی زدممطرب خوش لهجه را صد عقده در آواز بست
طوطی طبع فغانی بهر آن چینیقبااین چنین نخل سخن در گلشن شیراز بست