شمارهٔ ۱۴
ز آب عارضت گلزارها از آب و رنگ افتدچو لعل دلفریبت کی دهان غنچه تنگ افتد
فرنگی زاده ای زیبانگاری شعله رخساریچه آتش پاره ای هستی که آتش در فرنگ افتد
جهانی را کند یغما صف مژگان خون ریزشچو با عشاق چشم رهزنت را عزم جنگ افتد
رسانم دست بر حور و قصور و روضه رضواناگر دامان آن زیبا صنم روزی بجنگ افتد
نمی گنجد سخن در وصف لعل نوشخند آریدهان گلعذاران جهان از بس که تنگ افتد
به جای باده خون دل خورد آنکس که از عشقشبه سر شوق لقای آن دو لعل نیمرنگ افتد
کند در خون دل اشراق را از ناوک مژگانبه دل دوزی مژگانش کجا تیر خدنگ افتد