شمارهٔ ۱۰
خوش آن روزی که دل در طرهٔ دلدار میبستمبرهمنوار از زلف صنم زنار میبستم
ضمیرم آفتاب محفلافروز جهان میشدچو در آیینهٔ دل نقش روی یار میبستم
ز نوک هر مژه دریای خونی موجزن میشدبه مژگان چون سرشک از دیدهٔ خونبار میبستم
تپد چون بسمل و نالد چو بلبل دل نمیدانمچرا دل در خم زلف تو گلرخسار میبستم
اگر اندر قفس بی بال و پر روزی نیفتادمچو بلبل آشیان بر شاخ گل از خار میبستم
چو شد آن دستهٔ گل گلشنآرا من به صد حسرتز مژگان خارها بر رخنهٔ گلزار میبستم
گهرافشان که میشد در بیان حسن آن عارضزبان اشراق اگر از نطق گوهربار میبستم