سرگذشت تأثرآور شاعر
در منتهاالیه خیابان، بود پدیدتهران برون شهر، خرابه یکی بنای
گسترده مه، ز روزنهٔ شاخهای بیدفرشی که تا بد، ار بلرزد همی هوای
ساعت دوازده است، هلا نیمهشب رسیدجز وای وای جغد، نیاید دگر صدای
یک بیستساله شاعری، آواره و فریدبا هیکل نحیف و خیالات غمفزای
از دست میخ کفش به پا، گه همی جهیددر کفش مینمود، همی جابهجای پای
چون دلش خوراک و چو پیراهن شهیددوشش عبای کهنه، کفن در بر گدای
شام از پس گرسنگی، مدتی مدیدیک نیمه نان بخورده، پس کوچه در خفای
در لرزه و تعب، ز تب و نوبه میمکیداندر دهانش انگشت، از حسرت دوای
ناگه سکوت، پردهٔ شب را ز هم دریداز دست حزن خویش، چو بگریست های های
خوابید روی خاک و عبا بر سرش کشیدسنگی نهاد زیر سرش، بهر متکای
با آن که در نتیجه، عشق وطن گزیددر این خراب مانده وطن در خرابههای
بازش ببین کزو، در و دیوارش میشنیددائم ز شام تا سحر، این ناله کی خدای!
گر این چنین به خاک وطن، شب سحر کنمخاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟