گنج

احتیاج

۲۰ بیت
هر گناهی، کآدمی عمدا به عالم می‌کنداحتیاج است، آن که اسبابش فراهم می‌کند
ور نه، کی عمداً گناه، اولاد آدم می‌کند؟یا که از بهر خطا خود را مصمم می‌کند؟
احتیاج است، آن که زو طبع بشر، رَم می‌کندشادی یک ساله را، یک روزه ماتم می‌کند
احتیاج است، آن که قدر آدمی کم می‌کنددر بر نامرد، پشت مرد را خم می‌کند
ای که شیران را کنی روبَه‌مزاجاحتیاج! ای احتیاج!
از اداره رانده، مردِ بخت‌برگردیده‌ایسقف خانه از فشار برف و گل خوابیده‌ای
زن در آن، از هولِ جانِ خود، جنین زاییده‌اینعش ده ساله پسر، در دست سرما دیده‌ای
از پدر دور و ز نان ناخورده‌ام بشنیده‌ایرفت دزدی خانهٔ یک مملکت‌دزیده‌ای
شد ز راه بام بالا، با تنِ لرزیده‌ایاوفتاد از بام و شد نعش ز هم پاشیده‌ای
کیست جز تو، قاتل این لاعلاج؟احتیاج! ای احتیاج!
بی‌بضاعت دختری، علامهٔ عهد جدیدداشت بر وصل جوان سرو بالایی امید
لیک چون بیچاره، زر، در کیسه‌اش بُد ناپدیدعاقبت هیزم‌فروش پیر سر تا پا پلید
کز زغال کنده دایم دم زدی، وز چوب بیداز میان دکه، کیسه‌کیسه، زر بیرون کشید
مادرش را دید و دختر را به زورِ زر خریداحتیاج آمیخت با موی سیه، ریش سفید
از تو شد این نامناسب ازدواجاحتیاج! ای احتیاج!
مردکی پیر و پلید و احمق و معلول و لنگهیچ نافهمیده و ناموخته غیر از جفنگ
روی تختی با زنی زیبای، در قصری قشنگآرمیده چون که دارد سکه، سنگ زرد رنگ
من جوانِ شاعرِ معروفِ از چین تا فرنگدائماً باید میان کوچه‌های پست و تنگ
صبح بگذارم قدم تا شام بردارم شلنگچون ندارم سنگ، سکه نیست باد این سکه سنگ
مرده باد آن کس که داد آن را رواج!احتیاج! ای احتیاج!