گنج

شمارهٔ ۷ - گلهای پژمرده

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۸ بیت
خری از گلستان باغی گذشتبسی گل به ره دیده، وقعی نهشت
نسنجید کآن جلوه گل، ز چیست؟نفهمید فریاد بلبل ز کیست؟
رسید او به جائی که ره تنگ بودبسی شاخه، در راه آونگ بود
طبیعی است بر جسم آن شاخساربدانسان که گل بود، بد نیز خار
سر خر در آن شاخه ها گیر کردبسی سر برآورد و سر زیر کرد
سر و روی وی، اندر آن شاخساربیازرد و گلگون شد از زخم خار
بیا بنگر، اینک خر بی تمیزکه وقعی نمی هشت بر هیچ چیز
هر آن خار بر گردنش می نواختبر آن خیره می گشت تا می شناخت
مدام از دم آن، حذر می نمودبر آن عاجزانه، نظر می نمود
چو بر خر ز گل هیچ زحمت نبودنمی دید گل، نیز دارد وجود!
سرودم از این ره، من این داستانکه بینم در این کشور باستان:
رجال خیانتگر آنسان خرند!که بر اهل فضل و هنر ننگرند
ز آزار هر کس، حذر می کنندبر او با تواضع نظر می کنند!
وزین روی: جمعی تبه کارهاهیاهوچیان ملت آزارها:
در این دوره: هر یک مقرب شدندهمه صاحب کار و منصب شدند
ولی همچو گل هر که خوشرنگ و بوستبه صورت نکوی و به سیرت نکوست:
حکیم و سخندان و عالم بود:گناهش همین بس که سالم بود
به او می ندارند، هرگز نظربدین جرم، کورا نباشد ضرر!