گنج

شمارهٔ ۹ - شعر و شکر

۱۱ بیت
عامیان شعر تو با شکر، برابر می‌کنندعارفان زین وهم باطل، خاک بر سر می‌کنند
کارگاه قند نبود، آن دهان کآید برونهر سخن، تشبیه آن بر قند و شکر می‌کنند
کارگاه قند از یک درْشْ، قند ار می‌برنداز در دیگر چغندر، بارش اندر می‌کنند
از دهانت هر سخن کاید برون، چون شکر استپس یقین رندان، به ماتحتت چغندر می‌کنند
ای صبا برگیر ریش مدعی و گو ز منعنقریبا رندها، چرخ تو چنبر می‌کنند
هیچ می‌دانی طرف گردیده‌ای با مردمیکت چغندر ریخته، هر چیز بدتر می‌کنند!!
. . .. . .
ای خدا این خلق، عطر مشک را بینند و بازبا گل افیون دماغ خود معطر می‌کنند
طعم شکر طبع «عشقی » را نهادند و همهبر علف‌های بیابان، حمله چون خر می‌کنند!
خلق را پیغمبری نوح، باور نیست! لیکدعوی یزدانی از، گوساله باور می‌کنند!
این وزیران را خیانت، ارث از «جانوسیار»مانده، «دارا» را فدا بهر «سکندر» می‌کنند!!