شمارهٔ ۱۵ - در هجو وحید دستگردی
ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهنای بنامیده همی گند دهانت را سخن
ای شپش خور شیخ یاوه گوی شندرپندریای نداده امتیاز شعر با گند دهن
پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگهیکلت اندر عبا چون دوش نسناسی کفن
بر سرت عمامه چون آلوده با گچ سنده ایرو در آیینه نگر باور نداری گر ز من
ای سخن هایت همه مانند گوز اندر هواای زبانت در دهان مانند گه اندر لگن !
این شنیدستم نمودی مدح سردار ...بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن
مدح مانند تویی بی آبرو، ذم است ذمبهر سرداری چو او از بینبردار فتن
گرچه تو از بهر پول این مدح گفتی نی ز قلبهر چه می خواهی بگو، کلاش دون، سوری بزن
لیک از بهر چه در پایان آن دستان مدحگفته بودی «عارف و عشقی» دو بدخواه وطن
تا بیندوزند مشتی لیره از نفت جنوبدر خیانت می زند آتش به جان انجمن
این یکی با ناله می گوید که ای «سید ضیا»صندلی های «سپهسالار» را بر ده به من
آن یکی با آه می گوید که تار و پود ملکای «ضیا» بگسل ز هم تا من بپوشم پیرهن
چند روزی از شراب ناب و از تریاک مفتمست بودند و خمارستند اکنون این دو تن
نیستند این هر دو شاعر بلکه ننگ شاعرانای دریغا کو در این کشور شناسای سخن؟
واقعا از خود خجالت ناکشیدی ای وحیددر زمان گفتن این جمله های حق شکن؟
عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟تف به رویت ای کنیز پست «سرپرسی لرن»
از وثوق الدوله آن وقتی که گشتی مدحخوانعشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن
در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر کاکسعارف بدبخت بُد آواره در کوه و دمن
زن صفت! مانند بچه مرده زن نالیدهاندسال ها از دست ظلم انگلستان این دو تن
یادآور زآن قصیده کاندر آن گفتی همیچون وثوق الدوله کو دیگر جهانداری حسن
عارف و عشقی به جز ذم وثوقالدولههاهیچ بسرودند شعری با تملق مقترن؟
پاکدامن تر از این دو شاعر همت بلنداز تو پرسم شاعری باشد درین دور زمن؟
هیچ عارف گفت مدحی از پی کسب عطا؟هیچ عشفی گفت شعری از پی اخذ ثمن؟
در کتاب این دو، یک مدحی نمیبینی ز کسفخر این بس از برای این دو تن استاد فن
گر که از «سیدضیا» کردند تعریفی رواستچون ورا دانند تازهساز ایران کهن
تو خودت هم بارها در مدحت سیدضیابرگشودستی زبان، چون کودکی بهر لبن
تو بر هر کس که پولی پی بری، خوانی ثناخواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن
هم نمائی مدح بیجای قوامالسلطنههم وثوقالدولهی خائن بخواندی موتمن
مادرت را گاد عارف خواهرت عشقی سپوختزین دو تن آخر چه دیدستی تو ای کیرخواره زن
خوب تو آخوند خر شعری بگو پولی بگیرعارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی رسن؟
هیچ آوردست عارف اسمی از تو بر زبان؟هیچ بگشودست عشقی از پی نامت سخن؟
این چه آزاری است داری تا که آزاری همیاین دو مرد پاک گوشهگیر در بیت الحزن
تو دلت خواهد که با اینها نمائی همسریای سزایت ریشخند و درخور ریشت لجن
تو کجا و همسری با این دو تن مرد شهیرهیچ دیدی همنشین بلبلان گردد زغن؟
این دو تن شاعر همی، مانند همچون آفتابهر کجا پیدا و بر هر سرزمین پرتوفکن
این یکی را میستایند از خراسان تا به نجدوآن دگر را میپرستند از مداین تا دکن
شعر این ورد زبان ها، از مراغه تا کلاتنام آن معبود مردم از بخارا تا ختن
در جهان افکار این نام آوران باشد بناماز واشنگتن تا به پاریس و ز لندن تا پکن
بی سرود عارف و عشقی تو خود دانی بگونگذرد خوش بر بساط بزم در هیچ انجمن
هر کسی از هر ولایت مینویسد نامهایاز برای اقربا یا آنکه یاران کهن
مینویسد تازگی «عشقی» نبسروده سرود؟مینویسد تازگی «عارف» نفرموده سخن؟
از تو بیعنوان که پرسد زندهای یا مردهای؟گر بمیری هم نفهمد هیچکس جز قبرکن
از خودت میپرسم ای وجدانکش بی آبرواز دم افغانزمین بگرفته تا حد عدن
کیست آن کس کو ندارد شعری از عارف ز بر؟در کدامین قریهی ویران، کدامین بیوه زن؟
گر توانی گفت تو بهتر ز عشقی شعر نغزور توانی بود تو اندر غزل عارفشکن
این تو و یک صفحه کاغذ این دوات و این قلماین نوا را گر تو بهتر میزنی بستان بزن
بدترین طعن است بر آنها که کردی مدحشانبهتر از آنها چه لازم طعنه و تهمت زدن؟
باری آزردن چه لازم این دو کس را روزگارداده است آن قدرها آزار و اندوه و محن
گفتهای از بعد «ایرج» شاعر ماهر منمهم ز «ایرج» کردهای تعریف و هم از خویشتن
«عشقی» ار اشعار نغز تازهاش را چاپ کردمیشود معلوم آنگه کیست استاد سخن
بُد ز ایل بختیاری گفتهای در آن مدیحمن نمی گویم که این ایل است خوب و ممتحن
تو چرا از بهر یک تومان سرودستی ثنا؟هم صله بگرفته ای از یک قران تا یک تومن !