شمارهٔ ۵ - درد وطن
ز اظهار درد، درد مداوا نمیشودشیرین دهان به گفتن حلوا نمیشود
درمان نما، نه درد که با پا زمین زدناین بستری ز بستر خود پا نمیشود
میدانم ار که سر خط آزادگی مابا خون نشد نگاشته، خوانا نمیشود
باید چنین نمود و چنان کرد چاره جستلیکن چه چاره با من تنها نمیشود؟
تنها منم که گر نشود حکم قتل من:حاشا، چنین معاهده امضا نمیشود
گر سیل سیل خون ز در و دشت ملک همجاری شود؟ معاهده اجرا نمیشود
مرگی که سر زده به در خلق سر زندمن دربهدر پی وی و پیدا نمیشود
ایرانی ار به سان اروپاییان نشدایرانزمین به سان اروپا نمیشود
زحمت برای خود کش که خود به خوداسباب راحت تو مهیا نمیشود
کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نمابا نام مرده، مملکت احیا نمیشود
من روی پاک سجده نهادم تو روی خاکزاهد برو، معامله ما نمیشود
ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیبدردیست درد ما که مداوا نمیشود
مرغی که آشیانه به گلشن گرفته استاو را دگر به بادیه مأوا نمیشود
جانا فراز دیدهٔ عشقی است جای توهرجا مرو، ترا همهجا، جا نمیشود