گنج

شمارهٔ ۳۱ - ماه دندان‌طلا

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: است۱۲ بیت
هر مراد و آرزویی، کاندرون قلب ماستدارویش اندر دهان آن مه دندان‌طلاست
من مریض عشقم ای جانان و با جان طالبمآن لب و دندان که بر هر درد بی‌درمان دواست
بوالعجب انگشتری تشکیل دادست آن دهانحلقه‌اش یاقوت سرخ است و نگیندانش طلاست
کیمیاگر در تلاقی هرچه را سازد طلاپس لب این ماه بی‌تردید و شبهت کیمیاست
برکشیده چشم ترکش، تیغ ابرو در «فرونت»این کماندان صفش مژگان و فرمانش بلاست
آسمان در پیشگاه ماه من، ماه تو چیستماه ما از هرچه پنداری به از ماه شماست
ماه ما اندر صف خوبان صاحب منصب استماه تو در رتبه‌اش تا بینی استاره‌هاست
ماه تو اندر پناه جذبه استاره‌ای‌ستچاره استاره‌هایش شانه‌های ماه ماست
ماه تو رخشان ز خورشیدست و ماه ما ز خویشنسبت ماه من و تو، نسبت خلق و خداست
ای صبا با او بگو این بیت خواجه گفته استگر بخواهی حرمت خواجه به جای آری به جاست:
«عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمدهبازگردد یا برآید» گو چه فرمان شماست؟
غیر (عشقی) مقصد ما از وصالت هیچ نیستهرکه جز این حدس، حدسی می‌زند حدسش خطاست