گنج

شمارهٔ ۱ - کوه الوند و شهر همدان

کوهِ الوند که شهرِ همدان دامنش استجامهٔ سبز به بر دارد و طوطی‌منش است
صبحدم تازه چو خورشید، بدو تابد نورسنگ‌هایش زر و آبش همه‌سو نقره‌وش است
آبشار از کمرِ کوه، چو ریزد به نظرنقرهٔ ذوب‌شده، از سرِ زر در پرش است
دورِ شهر از دو طرف، رشتهٔ کُهساری آنچون دو دستی‌ست که معشوقه، در آغوش‌کش است
در پناهِ صفِ کُهسار، طبیعت همه‌سویاز زُمُرُّد قلمی در کفش و نقشه‌کش است
همه‌سو دایهٔ جویی‌ست، که در تربیت استهمه‌جا طفلِ گیاهی‌ست که در پرورش است
وه! از آنگه که یکی تند نسیم، از پس کهتند و چالاک چو یک دشت سپه، در یورش است
هر درختی به مصافش، سری آورد فرودیا که در کُرنش و یا درصدد کشمکش است
وه! چه سخت است که انسان به زبانش آردآنچه از نقشهٔ ایوانِ جهان، در سرش است
تپه (پیر مصلی)، ز جوانی یادشاز فرِ سنجر و از شوکتِ اهخامنش است
خفته با بالش و با ناله چنین می‌گویدگرچه اندر نظرِ ساده دهانِ خَمُش است
که نیرزد به همه لذتِ پیری خوشی‌ایدر جوانی که چراغانی مشتی کلش است
نوشی از لذتِ آنی، خوانی نیش استتو چه دانی همه عمرت پس از آن در عطش است؟
در چنین خرگه خوش، خیمهٔ زشتِ همدانهمچو در سینهٔ گُرجی، دلِ خلقِ حبش است