بخش ۲ - غزل
دل چو در دام عشق منظور استدیده را جرم نیست، معذور است
ناظرم بر رخت به دیدهٔ جانگرچه از چشم ظاهرم دور است
از شراب الست روز وصالجان مستم هنوز مخمور است
دست از عاشقی نمیدارددایم از یار اگرچه مهجور است
جان آشفته بر رخت فاش استشعلهٔ نار پرتو نور است
چشم مستت بلای عشاق استخاک پای تو تاج فغفور است
حکم داری به هرچه فرماییکه عراقی مطیع و مامور است