بخش ۱ - سر آغاز
مرحبا! مرحبا! محبت دوستکز درون آمدی، نه از راه پوست
دلم از چز تو خانه خالی کردبا تو سودای لاابالی کرد
تا غمت ساکن دل من شداز چراغ تو خانه روشن شد
ما گرفتار دام عشق توایمهمه سرمست جام عشق توایم
ای که حسن رخت دل افروز استشب ما با خیال تو روز است
حسنت از روضهٔ جنان خوشتریادت از هرچه در جهان خوشتر
هر که در صورت تو حیران نیستصورتش هست، لیکنش جان نیست
من چو در عارض تو حیرانملوح محفوظ عشق میخوانم
دیدهای کان جمال دیده بودمهر رویت به جان خریده بود
با خود، از بیخودی، تو را بینمگر تو با من نهای چرا بینم؟
چون نظر بر رخ تو میفگنممیبرد از دیار جان و تنم
به کسی گفتن این نمییارم:که تو را نیک دوست میدارم