بخش ۶ - مثنوی
عاشق بیقرار، از سر دردبه ریا مدتی چو طاعت کرد
از ریا دور بود اخلاصشبرد سوی عبادت خاصش
بوی تحقیق از آن مجاز شنوددری از عاشقی برو بگشود
دایما مشتغل به ذکر خداینه به شه راه داد و نی به گدای
نه شنید از کسی، نه با کس گفتدر عبادت به آشکار و نهفت
هم رعیت مرید و هم شاهشهمه از ساکنان درگاهش
شبی، آن مه، چو جمله خلق بخفتزد در شیخ و در جوابش گفت:
آنکه معشوق توست؟ گفت: آریگر تو آنی من آن نیم، باری
زد بسی در ولیک سود نداشتنگشود و بر خودش نگذاشت
شاه خوبان، چو دید آن حالتمتاثر شد از چنان حالت
در خود از درد عشق دردی دیدباز گردید و جای می نگزید
چون که در قصر خویش منزل کردبا هزاران هزار انده و درد
سینه پر سوز ازو و دل بریانجان به دریا غریق و تن به کران
گشت بیمار، چو نخورد و نخفتدایما با خود این سخن میگفت:
طالبم را نگر، که شد مطلوبیا محب مرا، که شد محبوب
ای پدر، بهر من طبیب مجویرو، ز بیمار خویش دست بشوی
کو نداند دوا عنای مراچاره مردن بود بلای مرا
درد دل را مجو دوا ز طبیببه نگردد، مگر به بوی حبیب
چون که درد من از طبیب افزودهیچ دارو مرا ندارد سود
نیست در دل ز زهر غم آن دردکه به تریاق دفع شاید کرد
من خود این درد را دوا دانملیکن از شرم گفت نتوانم
چون به یکبارگی برفت از کاربه اتابک رسید این گفتار
گفت اتابک که: محرم او کیست؟باز پرسید ازو به خفیه که: چیست؟
سر عنقاست؟ یا دماغ نهنگ؟زیر دریاست؟ یا به هفت اورنگ؟
چون بپرسید محرمش، به نهفتراز خود را، چنان که بود، بگفت
عشق نقلی و چارهسازی اوبر غم خویش و بینیازی او
وآنکه آن شب برفت و وا گردیدکه چه بیالتفاتی از وی دید
به تنی خسته و دلی پر غمهمه تقریر کرد با محرم
چون که محرم شنید ازو این رازگفت در خدمت اتابک باز
گفت، اتابک چو این سخن بشنید:باید این درد را دوا طلبید
با بزرگان عهد او بر شیخبه تضرع بخواست از در شیخ
تا گشاید برو طریق وصولکند از راه خادمیش قبول
زین نمط پیش او بسی راندندقصهٔ راز پس فرو خواندند
رقتی در میانه پیدا شداثر عشق او هویدا شد
شیخ، از راه حق، فراغت رابه رضا گفت آن جماعت را:
این بنا بر مراد من منهیدلیک او را مراد او بدهید
پس اتابک گرفت او را دستپیر عقد نکاح او در بست
پیش دختر از آن خبر بردندهمدمش ساعتی بیاوردند
یار محبوب و پس محب مریدچون که در آستان شیخ رسید
زد سرانگشت بر درش در حالبار دادش، کنون که بود حلال
عفت عشق و صدق یار نگرحسن تدبیر و ختم کار نگر
نیست دل را، به هیچ نوع، از دوستآن صفا کز معاملات نکوست
چون که بنیاد را بر اصل نهادبر دل خود در مراد گشاد
عشق او را چو خانه روشن کردخاندانش جهان مزین کرد