گنج

بخش ۳ - مثنوی

نکند جز که شوق دیدارتخانهٔ صبر عاشقان غارت
آرزوی تو هردم از دل ریشراتبی می‌برد به عادت خویش
نه فراغی به حسب حال منتنه مجالی که بشنوم سخنت
سخنی کان از آن لب دلجوستباد جانش فدا ، که جان داروست
عالم عاشقان ز حیرت اودر بدر می‌روند و کوی به کو
گرچه دردی است، عشق، بی‌درمانهست درمان درد ما جانان
راه تو موضع سرم گرددطالبم، گر میسرم گردد
تا به سودای تو گرفتارمکافرم، گر ز خود خبر دارم
تا به گوشم حکایت تو رسیددیگر از دیگران سخن نشنید
حسنت آوازه در جهان افکندهردلی، کان شنید، جان افکند
خیل حسن تو ملک جان بگرفتصیت حسنت همه جهان بگرفت
آرزوی تو آشکار و نهانمی‌دواند مرا به گرد جهان