بخش ۶ - مثنوی
هر که را نیست عیش خوش بیدوستاین مناجات میکند: کاری دوست
جان ما گوهری است بیش بهاکالبدهای ما چو مزبلها
اندرین مزبله چه میپاییم؟روی بنمای، تا برون آییم
گرچه از تو به بوی خرسندیمهم به دیدارت آرزومندیم
عاشقا، راز عاشقان بشنوهم ز بیدل حدیث جان بشنو
گوش کن سر این فسانه ز منگلخنی جان توست و گلخن تن
گرچه در جان توست کان علومدر تنت هست گلخنی ز ظلوم
آنکه در جان تو را اصول نهادلقب جسم تو جهول نهاد
تا تو از خویشتن برون ناییدیدهٔ دل به دوست نگشایی
چون برون آمدی، فدا کن جانتا ببینی مگر رخ جانان