گنج

بخش ۴ - حکایت

بود معروف زاده‌ای عاقلمستعد و محصل و فاضل
کرده تحصیل علم حکمت و شرعطالب اصل کار و تارک فرع
مرد سالک، جوان صاحب دردرخ سوی خانقاه شبلی کرد
به ارادت درآمد از در اوتا رهاند ز بار خود سر او
شیخ شبلی ز عالم تجریدعشق فرمود اولا به مرید
گفتش: اول به حسن عاشق شووندر آن عشق نیک صادق شو
پس بیا، چون صفات شد حاصلتا رسانم تو را به عالم دل
چون مرید آن سخن شنید از شیخاین اشارت به جان خرید از شیخ
امر شیخش چو آن چنان آمدبه خرابات عاشقان آمد
گوش کن تا:، چها مقدر فرددر کرامات شیخ تعبیه کرد
چون که از خانقه برون آمدبوی شوقش به اندرون آمد
در گذرگه کسی که اول دیددل بدو داد و عشق او بخرید
حسن او را به چشم عشق بدیدعشق او بر وجود خویش گزید
زو دماغ دلش معطر شددر دلش عشق او مقرر شد
گشت ناگاه از هوای دلشبسته در دام عشق پای دلش
وان که بربود ناگهان دل ویبه خرابات رفت و او در پی
بخرابات رفت و سر بنهادبا خراباتیان خراب افتاد
قرب سالی مرید عاشق مستدر خرابات بود باده به دست
ز آتش عشق دوست می‌جوشیدبادهٔ عشق او همی نوشید
چون خودی خودش ز یاد برفتخرمنش جملگی به باد برفت
عشق «اویی» او ازو بربوداو نه معدوم ماند و نه موجود
شیخ شبلی به چشم حال بدیدکه به غایت رسید کار مرید
از خراباتیش طلب فرمودنقد آن عشق را عیار افزود
زان مجازش حقیقی بنمودقفل غم از در دلش بگشود
زان میانش به خلوتی بنشاندکاندر آن لوح سر عشق بخواند
مرد عاشق چو پیر خلوت شداز می مهر مست حضرت شد
چون که در راه عشق صادق شدمقتدای هزار عاشق شد