بخش ۴ - حکایت
شیخ السلام امام غزالیآن صفا بخش حالی و قالی
واله حسن خوبرویان بوددر ره عشق دوست جویان بود
بود چشم صفای آن صادقبرنگاری، به جان، چنان عاشق
که همی شد سوار اندر ریوز مریدان فزون ز صد در پی
دلبری دید همچو بدر تمامکه برون آمد از یکی حمام
کرده از لطف و صنع ربانیتاب حسنش جهان نورانی
شیخ را چون نظر برو افتادصورت دوست دید، باز استاد
از دل و جان درو همی نگریدهر نظر او به روی دیگر دید
شده مردم به شیخ در، نگرانشیخ در روی آن پری حیران
صوفیان جمله منفعل گشتندهمه بگذاشتند و بگذشتند
لیک پیری، که بود غاشیهدارشیخ را گفت: بگذر و بگذار
تبع صورت از تو لایق نیستشرمت ازین همه خلایق نیست؟
شیخ گفتش: مگوی هیچ سخن«ریة الحسن راحة الاعین»
گر نیفتادمی به صورت زاربودیم جیرئیل غاشیهدار
عاشقانی که مست و مدهوشندباده از جام عشق مینوشند
ز اندرون غافل است بیرون بینروی لیلی به چشم مجنون بین
حسن صورت چو آلت است تو راپس به کاری حوالت است تو را
مغز خود ز اندرون پوست ببینزان شعاعی ز نور دوست ببین
گر تو بی مغز نام دوست بریباشی از عشق روی دوست بری
هر که از دوست دوست میخواهدجوهرش را عرض نمیکاهد
اگرت هست قوت مرداناینک اسب و سلاح و این میدان
هست آرام جان من مهرشهست سود و زیان من مهرش
دلم از حسن او لقا خواهددیدهام دید، دل چرا خواهد؟
پای دل را به دام او بستموز می اشتیاق او مستم
فارغ است او ز ما و ما جویانز اشتیاق رخش غزل گویان: