گنج

بخش ۴ - مثنوی

دل ما، چون چراغ عشق افروختخرمن خویشتن به عشق بسوخت
انجم افروز اندرون عشق استعلت حکم کاف و نون عشق است
چون ز قوت سوی کمال آمدکرسی تخت لایزال آمد
عشق معنی صراط عشاق استعشق صورت رباط عشاق است
تا ازین راه بر کران نشویدر خور خیل صادقان نشوی
چون تویی صورت و تویی معنیمکن از عشق خویشتن دعوی
خویشتن را مبین، چو عشق آمدشربت عشق بی‌خود آشامد
هر که زین باده جرعه‌ای بخوردبه تن و جان خویش کی نگرد؟
اندرونی که درد او داردهرگز او را زیاد نگذارد
هر محبت، که در دلی پیداستبی شک آن انقطاع غیر خداست
ابجد عشق، هر که خواهند نخستز آنچه آموخت لوح ذهن بشست
چون دلت تخته را فرو شویدبا تو این راز خود دلت گوید
ای دل، ای دل، خمیر مایه توییطفل را هست شیر و دایه تویی
جای عشقی و جای معشوقیهمگی از برای معشوقی
می‌روی در سرای خسته‌دلاناین کرم بین تو با شکسته‌دلان
منزلش دل شد و هوایش عشقدوستش دل شد، آشنایش عشق