غزل شمارهٔ ۹۱
بیا، که بیرخ زیبات دل به جان آمدبیا، که بیتو همه سود من زیان آمد
بیا، که بهر تو جان از جهان کرانه گرفتبیا، که بیتو دلم جمله در میان آمد
بیا، که خانهٔ دل گرچه تنگ و تاریک استدمی برای دل ما درون توان آمد
بیا، که غیر تو در چشم من نیامد هیچجز آب دیده که بر چشم من روان آمد
نگر هر آنچه که بر هیچکس نیامده بودبرین شکسته دلم از غم تو آن آمد
دل شکستهام آن لحظه دل ز جان برداشتکه رسم جور و جفای تو در جهان آمد
ز جور یار چه نالم؟ که طالع دل منچنان که بخت عراقی است همچنان آمد