گنج

غزل شمارهٔ ۸۱

چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزدعجب نباشد اگر رستخیز انگیزد
فتور غمزهٔ تو صدهزار صف بشکستکه در میانه یکی گرد برنمی‌خیزد
ز چشم جادوی مردافگن شبه رنگتجهان، اگر بتواند، دو اسبه بگریزد
فروغ عشق تو تا کی روان من سوزدفریب چشم تو تا چند خون من ریزد؟
مرنج، اگر به سر زلف تو در آویزمکه غرقه هرچه ببیند درو بیاویزد
تو را، چنان که تویی، تا کسیت نشناسدرخ تو هر نفسی رنگ دیگر آمیزد
اگر چه خون عراقی بریزی از دیدهبه خاکپای تو کز عشق تو نپرهیزد