گنج

غزل شمارهٔ ۷۸

از در یار گذر نتوان کردرخ سوی یار دگر نتوان کرد
ناگذشته ز سر هر دو جهانبر سر کوش گذر نتوان کرد
زان چنان رخ، که تمنای دل استصبر ازین بیش مگر نتوان کرد
با چنین دیده، که پرخوناب استبه چنان روی نظر نتوان کرد
چون حدیث لب شیرینش رودیاد حلوا و شکر نتوان کرد
سخن زلف مشوش بگذاردل ازین شیفته‌تر نتوان کرد
قصهٔ درد دل خود چه کنم؟راز خود جمله سمر نتوان کرد
غم او مایهٔ عیش و طرب استاز طرب بیش حذر نتوان کرد
گرچه دل خون شود از تیمارشغمش از سینه به در نتوان کرد
ابتلایی است درین راه مراکه از آن هیچ خبر نتوان کرد
گفتم: ای دل، بگذر زین منزلمحنت آباد مقر نتوان کرد
گفت: جایی که عراقی باشدزود از آنجای سفر نتوان کرد