گنج

غزل شمارهٔ ۷۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارمیگذرد۱۰ بیت
بیا، که عمر من خاکسار می‌گذردمدار منتظرم، روزگار می‌گذرد
بیا، که جان من از آرزوی دیدارتبه لب رسید و غم دل فگار می‌گذرد
بیا، به لطف ز جان به لب رسیده بپرسکه از جهان ز غمت زار زار می‌گذرد
بر آن شکسته دلی رحم کن ز روی کرمکه ناامید ز درگاه یار می‌گذرد
چه باشد ار بگذاری که بگذرم ز درت؟که بر درت ز سگان صد هزار می‌گذرد
مکش کمان جفا بر دلم، که تیر غمتخود از نشانهٔ جان بی‌شمار می‌گذرد
من ار چه دورم از درگهت، دلم هر دمبر آستان درت چندبار می‌گذرد
ز دل که می‌گذرد بر درت بپرس آخرکه آن شکسته بر این در چه کار می‌گذرد
مکش چو دشمنم، ای دوست ز انتظار، بیاکه این نفس ز جهان دوستدار می‌گذرد
به انتظار مکش بیش از این عراقی راکه عمر او همه در انتظار می‌گذرد