غزل شمارهٔ ۶۱
با درد خستگانت درمان چه کار دارد؟با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد؟
از سوز بیدلانت مالک خبر نداردبا عیش عاشقانت رضوان چه کار دارد؟
در لعل توست پنهان صدگونه آب حیواناز بیدلی لب من با آن چه کار دارد؟
هم دیدهٔ تو باید تا چهرهٔ تو بیندکانجا که آن جمال است انسان چه کار دارد؟
وهم از دهان تنگت هرگز نشان نیایدبا خاتم سلیمان شیطان چه کار دارد؟
جان من از لب تو مانا که یافت ذوقیورنه خیال جاوید با جان چه کار دارد؟
دل میتپد که بیند در دیده روی خوبتورنه برید زلفت پنهان چه کار دارد؟
عاشق گر از در تو نشنید مرحباییچون حلقه بر در تو چندان چه کار دارد؟
گر بر درت نیایم، شاید که باز پرسند:پوسیده استخوانی با خوان چه کار دارد؟
در دل که عشق نبود معشوق کی توان یافتجایی که جان نباشد جانان چه کار دارد؟
در دل غم عراقی و آنگاه عشق باقیدر خانهٔ طفیلی مهمان چه کار دارد؟