گنج

غزل شمارهٔ ۵۷

امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجدوز یار چنان پر شد کاغیار نمی‌گنجد
در چشم پر آب من جز دوست نمی‌آیددر جان خراب من جز یار نمی‌گنجد
این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ منغم جای نمی‌گیرد، تیمار نمی‌گنجد
این قطرهٔ خون تا یافت از لعل لبش رنگیاز شادی آن در پوست چون نار نمی‌گنجد
رو بر در او سرمست، از عشق رخش، زیراک:در بزم وصال او هشیار نمی‌گنجد
شیدای جمال او در خلد نیارامدمشتاق لقای او در نار نمی‌گنجد
چون پرده براندازد عالم بسر اندازدجایی که یقین آید پندار نمی‌گنجد
از گفت بد دشمن آزرده نگردم زانک:با دوست مرا در دل آزار نمی‌گنجد
جانم در دل می‌زد، گفتا که: برو این دمبا یار درین جلوه دیار نمی‌گنجد
خواهی که درون آیی بگذار عراقی راکاندر طبق انوار اطوار نمی‌گنجد