غزل شمارهٔ ۴۳
کی از تو جان غمگینی شود شاد؟کی آخر از فراموشی کنی یاد؟
نپندارم که هجرانت گذاردکه از وصل تو دلتنگی شود شاد
چنین دانم که حسنت کم نگردداگر کمتر کند ناز تو بیداد
ز وصل خود بده کام دل منکه از بیداد هجر آمد به فریاد
ببخشای از کرم بر خاکساریکه در روی تو عمرش رفت بر باد
نظر کن بر دل امیدواریکه بر درگاه تو نومید افتاد
بجز درگاه تو هر در که زد دلعراقی را ازان در هیچ نگشاد