غزل شمارهٔ ۳۱
شاد کن جان من، که غمگین استرحم کن بر دلم، که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم:آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای، تا نظاره کنمکآرزوی من از جهان این است
دل بیچاره را به وصل دمیشادمان کن، که بیتو غمگین است
بی رُخَت دین من همه کفر استبا رُخَت کفر من همه دین است
گه گهی یاد کن به دشناممسخن تلخ از تو شیرین است
دل به تو دادم و ندانستمکه تو را کبر و ناز چندین است
بنوازی و پس بیازاریآخر، ای دوست این چه آیین است؟
کینه بگذار و دلنوازی کنکه عراقی نه در خور کین است