غزل شمارهٔ ۲۹۶
زهی! جمال تو رشک بتان یغماییوصال تو هوس عاشقان شیدایی
عروس حسن تو را هیچ در نمییابدبه گاه جلوهگری دیدهٔ تماشایی
بدین صفت که تویی بر جمال خود عاشقبه غیر خود، نه همانا، که روی بنمایی
حجاب روی تو هم روی توست در همه حالنهانی از همه عالم، ز بس که پیدایی
به هر چه مینگرم صورت تو میبینمازین میان همه در چشم من تو میآیی
همه جهان به تو میبینم و عجب نبودازان سبب که تویی در دو دیده بینایی
ز رشک تا نشناسد تو را کسی، هر دمجمال خود به لباس دگر بیارایی
تو را چگونه توان یافت؟ در تو خود که رسد؟که هر نفس به دگر منزل و دگر جایی
عراقی از پی تو دربهدر همی گرددتو خود مقیم میان دلش هویدایی