گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۲

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ایی۱۸ بیت
در کوی تو لولیی، گداییآمد به امید مرحبایی
بر خاک درت گدای مسکینبا آنکه نرفته بود جایی
از دولت لطف تو، که عام استمحروم چراست بی‌نوایی؟
پیش که رود؟ کجا گریزد؟از دست غمت شکسته پایی
مگذار که بی نصیب مانداز درگه پادشه گدایی
چشمم ز رخ تو چشم داردهر دم به مبارکی لقایی
جانم ز لب تو می‌کند وامهر لحظه به تازگی بقایی
جستم همه جای را، ندیدمجز در دل تنگ جایگایی
بی روی تو هر رخی که دیدمننمود مرا جز ابتدایی
دل در سر زلف هر که بستمدادم دل خود به اژدهایی
در بحر فراق غرق گشتمدستم نگرفت آشنایی
در بادیهٔ بلا بماندمراهم ننمود رهنمایی
در آینهٔ جهان ندیدمجز عکس رخت جهان نمایی
خود هر چه به جز تو در جهان استهست آن چو سراب یا صدایی
فی‌الجمله ندید دیدهٔ مناز تیرگی جهان صفایی
اکنون به در تو آمدم بازیابم مگر از درت عطایی؟
در چشم نهاده‌ام که یابماز خاک در تو توتیایی
در گلشن عشق تو عراقیمرغی است که نیستش نوایی