غزل شمارهٔ ۲۸۷
ای ربوده دلم به رعناییاین چه لطف است و آن چه زیبایی؟
بیم آن است کز غم عشقتسر بر آرد دلم به شیدایی
از خجالت خجل شود خورشیدگر تو برقع ز روی بگشایی
زیر برقع چو آفتاب منیراندر ابر لطیف پیدایی
در جمالت لطافتی است که آندر نیابد کمال بینایی
منقطع میشود زبان مراپیش وصف رخ تو گویایی
آن ملاحت که حسن روی توراستکس نبیند، مگر که بنمایی
نیست بیروی تو عراقی رابیش ازین طاقت شکیبایی