غزل شمارهٔ ۲۵۵
آمد به درت امیدواریکو را به جز از تو نیست یاری
محنتزدهای، نیازمندیخجلتزدهای، گناهکاری
از گفتهٔ خود سیاهروییوز کردهٔ خویش شرمساری
از یار جدا فتاده عمریوز دوست بمانده روزگاری
بوده به درت چنان عزیزیدور از تو چنین بمانده خواری
خرسند ز خاک درگه توبیچاره به بوی یا غباری
شاید ز در تو باز گردد؟نومید، چنین امیدواری
زیبد که شود به کام دشمناز دوستی تو دوستداری؟
بخشای ز لطف بر عراقیکو ماند کنون و زینهاری