غزل شمارهٔ ۲۵۳
چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟که ناگه دامن از من درکشیدی
چه افتادت که از من برشکستی؟چرا یکبارگی از من رمیدی؟
به هر تردامنی رخ مینماییچرا از دیدهٔ من ناپدیدی؟
تو را گفتم که مشنو گفتِ بد گویعلیرغم من مسکین شنیدی
مرا گفتی: رسم روزیت فریادعفا الله نیک فریادم رسیدی!
دمی از پرده بیرون آی، باریکه کلی پردهٔ صبرم دریدی
هم از لطف تو بگشاید مرا کارکه جمله بستگیها را کلیدی
نخستم برگزیدی از دو عالمچو طفلی در برم میپروریدی
لب خود بر لب من مینهادیحیات تازه در من میدمیدی
خوشا آن دم که با من شاد و خرممیان انجمن خوش میچمیدی
ز بیم دشمنان با من نهانیلب زیرین به دندان میگزیدی
چو عنقا، تا به چنگ آری مرا بازورای هر دو عالم میپریدی
مرا چون صید خود کردی، به آخرشدی با آشیان و آرمیدی
تو با من آن زمان پیوستی، ای جانکه بر قدم لباس خود بریدی
از آن دم باز گشتی عاشق منکه در من روی خوب خود بدیدی
من ار چه از تو میآیم پدیدارتو نیز اندر جهان از من پدیدی
مراد تو منم، آری، ولیکنچو وابینی تو خود خود را مریدی
گزیدی هر کسی را بهر کاریعراقی را برای خود گزیدی