گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۸

پیش ازینم خوشترک می‌داشتیتا چه کردم؟ کز کفم بگذاشتی
باز بر خاکم چرا می‌افگنی؟چون ز خاک افتاده را برداشتی
من هنوز از عشق جانی می‌کنمتو مرا خود مرده‌ای انگاشتی
تا نیابم یک دم از محنت خلاصصد بلا بر جان من بگماشتی
تا شبیخونی کنی بر جان منصد علم از عاشقی افراشتی
من ندارم طاقت آزار توجنگ بگذار، آشتی کن، آشتی
هان! عراقی، خون گری کامید توآن چنان نامد که می‌پنداشتی