گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۶

ای در میان جانم گنجی نهان نهادهبس نکته‌های معنی اندر زبان نهاده
سر حکیم ما را در شوق لایزالیدر من یزید عشقش پیش دکان نهاده
در جلوه‌گاه معنی معشوق رخ نمودهدر بارگاه صورت تختش عیان نهاده
از نیست هست کرده، از بهر جلوهٔ خودوانگه نشان هستی بر بی‌نشان نهاده
روحی بدین لطیفی در چاه تن فگندهسری بدین عزیزی در قعر جان نهاده
خود کرده رهنمایی آدم به سوی گندمابلیس بهر تادیب اندر میان نهاده
خود کرده آنچه کرده، وانگه بدین بهانههر لحظه جرم و عصیان بر این و آن نهاده
بعضی برای دوزخ، بعضی برای انساناندر بهشت باقی امن و امان نهاده
کس را درین میانه چون و چرا نزیبدهر کس نصیب او را هم غیب‌دان نهاده
عمری درین تفکر، از غایت تحیرگوش دل عراقی بر آستان نهاده