گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۹

مقصود دل عاشق شیدا همه او دانمطلوب دل وامق و عذرا همه او دان
بینایی هر دیدهٔ بینا همه او بینزیبایی هر چهرهٔ زیبا همه او دان
یاری ده محنت زده مشناس جز او کسفریادرس بی‌کس تنها همه او دان
در سینهٔ هر غمزده پنهان همه او بیندر دیدهٔ هر دلشده پیدا همه او دان
هر چیز که دانی جز از او، دان که همه اوستیا هیچ مدان در دو جهان، یا همه او دان
بر لاله و گلزار و گلت گر نظر افتدگلزار و گل و لاله و صحرا همه او دان
ور هیچ چپ و راست ببینی و پس و پیشپیش و پس و راست و چپ و بالا همه او دان
ور آرزویی هست به جز دوست تو را هیچبایست، عراقی، و تمنا همه او دان