گنج

غزل شمارهٔ ۱۹

ز خواب، نرگس مست تو سر گران برخاستخروش و ولوله از جان عاشقان برخاست
چه سحر کرد ندانم دو چشم جادوی تو؟که از نظارگیان ناله و فغان برخاست
به تیر غمزه، ازین بیش، خون خلق مریزکه رستخیز به یکباره از جهان برخاست
بدین صفت که تو آغاز کرده‌ای خونریزچه سیل خواهد ازین تیره خاکدان برخاست!
بیا و آب رخ از تشنگان دریغ مدارطریق مردمی آخر نه از جهان برخاست؟
چنین که من ز فراق تو بر سر آمده‌امگرم تو دست نگیری کجا توان برخاست؟
تو در کنار من آ، تا من از میان برومکه هر کجا که برآید یقین گمان برخاست
به بوی آنکه به دامان تو درآویزددل من از سر جان آستین‌فشان برخاست
عراقی از دل و جان آن زمان امید بریدکه چشم مست تو از خواب سرگران برخاست