گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳

شود میسر و گویی که در جهان بینم؟که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟
به گوش دل سخن دلگشای تو شنوم؟به چشم جان رخ راحت فزای تو بینم؟
اگر چه در خور تو نیستم، قبولم کناگر بدم و اگر نیک، چون کنم؟ اینم
به سوی من گذری کن، که سخت مشتاقمبه حال من نظری کن که، سخت مسکینم
ز بود من اثری در جهان نبودی، گرامید وصل ندادی همیشه تسکینم
بدان خوشم که مرا جان به لب رسید، آریازان سبب دو لب توست جان شیرینم