گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۱

با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟
بر من آن است که با فرقت او می‌سازموصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟
جانم از آتش غم سوخت، نگویید آخرتا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟
خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازمبا من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم؟
یاد ناورد ز من هیچ و نپرسید مراباز یک بارگیم پست نسازد چه کنم؟
چند گویند مرا: صبر کن از لشکر غم؟بر من از گوشهٔ ناگاه بتازد چه کنم؟
من بدان فخر کنم کز غم او کشته شومگر عراقی به چنین فخر ننازد چه کنم؟