گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۶

هر زمان جوری ز خوبان می‌کشمهر نفس دردی ز دوران می‌کشم
خون دل هر دم دگرگون می‌خورمجام غم هر شب دگرسان می‌کشم
باز دست غم گریبانم گرفتگرچه بر افلاک دامان می‌کشم
جور دلدار و جفای روزگارگرچه دشوار است، آسان می‌کشم
از پی عشق پری رخساره‌ایزحمتی هر دم ز دیوان می‌کشم
جور بین، کز دست دوران دم به دمساغر پر زهر هجران می‌کشم
چون ننالم از جفای ناکسان؟کین همه بیداد ازیشان می‌کشم
تا نباید دیدنم روی رقیبهر نفس سر در گریبان می‌کشم
با خیال دوست همدم می‌شوموز لب او آب حیوان می‌کشم
تن چو سوزن کرده‌ام، تا روز و شبمهر او در رشتهٔ جان می‌کشم
نازنینا، ناز کن بر جان منناز تو چندان که بتوان می‌کشم
از تو چیزی دیده‌ام ناگفتنیوین همه محنت پی آن می‌کشم