گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۸

در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدماز خود شدم مبرا، وانگه به خود رسیدم
در خلوتی که ما را با دوست بود آنجاگفتم به بی‌زبانی، بی گوش هم شنیدم
خورشید وحدت اینک از مشرق وجودمطالع شده است، ازان من چون ذره ناپدیدم
باری، دری که هرگز بر کس نشد گشادهسر ازل مرا داد، از لطف خود، کلیدم
چون محو گشتم از خود همراه من عراقیبر آشیان وحدت بی‌بال و پر پریدم