غزل شمارهٔ ۱۶۳
هیهات! کزین دیار رفتمناکرده وداع یار رفتم
چه سود قرار وصل جانان؟اکنون که من از قرار رفتم
چون خاک در تو بوسه دادمبا دیدهٔ اشکبار رفتم
بگذاشتم، ای عزیز چون جان،دل نزد تو یادگار رفتم
زنهار! دل مرا نگهدارچون من ز میان کار رفتم
بردند به اضطرارم، ای دوست،زین جا نه به اختیار رفتم
غم خواره و مونسم تو بودیبیمونس و غمگسار رفتم
از خلق کریم تو ندیدمیک عهد چو استوار، رفتم
چون از لب تو نیافتم کامناکام به هر دیار رفتم
نایافته مرهمی ز لطفتدل خسته و جان فگار رفتم
شکرانه بده، که از در توچون محنت روزگار رفتم
تو خرم و شاد و کامران باشکز شهر تو سوگوار رفتم
در قصهٔ درد من نگه کنبنگر که چگونه زار رفتم