گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۶

از دل و جان عاشق زار توامکشتهٔ اندوه و تیمار توام
آشتی کن بامن، آزرمم بدار،من نه مرد جنگ و آزار توام
گر گناهی کرده‌ام بر من مگیرعفو کن، من خود گرفتار توام
شاید ار یکدم غم کارم خوریچون که من پیوسته غمخوار توام
حال من می‌پرس گه گاهی به لطفچون که من رنجور و بیمار توام
چون عراقی نیستم فارغ ز توروز و شب جویای دیدار توام