گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۰

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: نگ۱۲ بیت
تنگ آمدم از وجود خود، تنگای مرگ، به سوی من کن آهنگ
بازم خر ازین غم فراوانفریاد رسم ازین دل تنگ
تا چند همی امید یابیم؟تا کی به امید بوی یا رنگ؟
کی بو که ز خود خلاص یابمفارغ گردم ز نام و از ننگ؟
افتادم در خلاب محنتافتان خیزان، چو لاشهٔ لنگ
گر بر در دوست راه جویمیک گام شود هزار فرسنگ
ور جانب خود کنم نگاهیدر دیدهٔ من فتد دو صد سنگ
ور در ره راستی روم راستچون در نگرم، روم چو خرچنگ
ور زانکه به سوی گل برم دستآید همه زخم خار در چنگ
دارم گله‌ها، ولی نه از دوستاز دشمن پر فسون و نیرنگ
با دوست مرا همیشه صلح استبا خود بود، ار بود مرا جنگ
این جمله شکایت از عراقی استکو بر تن خود نگشت سرهنگ