غزل شمارهٔ ۱۴
از پرده برون آمد، ساقی، قدحی در دستهم پردهٔ ما بدرید، هم توبهٔ ما بشکست
بنمود رخ زیبا، گشتیم همه شیداچون هیچ نماند از ما آمد بر ما بنشست
زلفش گرهی بگشاد بند از دل ما برخاستجان دل ز جهان برداشت وندر سر زلفش بست
در دام سر زلفش ماندیم همه حیرانوز جام می لعلش گشتیم همه سرمست
از دست بشد چون دل در طرهٔ او زد چنگغرقه زند از حیرت در هرچه بیابد دست
چون سلسلهٔ زلفش بند دل حیران شدآزاد شد از عالم وز هستی ما وارست
دل در سر زلفش شد، از طره طلب کردمگفتا که: لب او خوش اینک سرِ ما پیوست
با یار خوشی بنشست دل کز سر جان برخاستبا جان و جهان پیوست دل کز دو جهان بگسست
از غمزهٔ روی او گه مستم و گه هشیاروز طرهٔ لعل او گه نیستم و گه هست
میخواستم از اسرار اظهار کنم حرفیز اغیار بترسیدم گفتم سخن سر بست