غزل شمارهٔ ۱۰۵
هرکه در بند زلف یار بوددر جهانش کجا قرار بود؟
وانکه چیند گلی ز باغ رخشدر دلش بس که خار خار بود
وانکه یاد لبش کند روزیتا قیامت در آن خمار بود
کارهایی که چشم یار کندنه ز یاری روزگار بود
فتنههایی که زلفش انگیزدهمه خود نقش آن نگار بود
از فلک آنکه هر شبی شنوینالهٔ بیدلان زار بود
نفس عاقشان او باشدآن کزو چرخ را مدار بود
یک شبی با خیال او گفتم:چند مسکین در انتظار بود؟
روی بنما، که جان نثار کنمگفت: جان را چه اعتبار بود؟
تا تو در بند خویشتن مانیکی تو را نزد دوست بار بود؟
نبود عاشق آنکه جوید کامعشق را با غرض چه کار بود؟
عاشق آن است کو نخواهد هیچور همه خود وصال یار بود
ای عراقی، تو اختیار مکنکانکه به بود اختیار بود